|
اینجا اسمان ابری ست انجا را نمی دانم اینجا شده پاییز انجا را نمی دانم اینجا فقط رنگ است انجا را نمی دانم اینجا دلی تنگ است انجا را نمی دانم (...)
ابراتاداس ! تو بهتر از هر کس می دانی که من این خنجر را همیشه با خود د داشته ام تا چشمان مردانی را که نگاه هوسناک شان را به چهره و اندامم می دوزد از حدقه در اورم یا ان را در سینه شان بنشانم و قلب ناپاک شان را از کار بیاندازم .اینک خنجرم وظیفه ای مهمتر به عهده خواهد گرفت:وظیفه ء پیوند زدن من به تو! پانته آ (قسمتی از رمان پانته ا)
بیا از نو بسازیم زیر گنبد کبود هم من باشم هم تو نشه حکایت یکی بود یکی نبود کلبمون بزگ باشه قد احساس تو حیاطش پر باشه از رز و یاس تو شباش ستاره چشمک بزنه تو روزاش نم نم بارون بزنه می خوام اخر قصه ء من و تو یه جورایی با بقیه فرق بکنه مثلا کلاغه به خونش برسه بالا بریم عشق باشه پایین بیایم قلب باشه
گرفتاری این دنیا در این است که نادان از کار خود اطمینان دارد و دانا از کار خود مطمئن نیست (برتراند راسل)
من عشق را در تو تو را در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیباییش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
وقتی که دوسش داشتم دوسم نداشت ولی حالا که دوسم داره دوسش ندارم
حالا می فهمم چرا اول همه قصه ها میگن یکی بود یکی نبود
امشب دلم گرفته بود
از اسمون از اسمونی که چند روزه ستاره هاش ازم دورن از ابرایی که اون بالا فقط به فکر بارونن نه نمی خوام اسمون ابری رو من ستاره هاش ازم دورن گاهی دلم تنگ میشه واسه همون ستاره هایی که ازم دورن اره اونا خیلی دورن
از زندگی سه چیز اموختم:از عشق رسوایی.از دوست بی وفایی.از شب تنهایی
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
هر وقت تونستی با معشوقت ساکت بمونی بدون که اون وقت عاشق شدی (اوشو)
زندگی به ما اموخته که عشق نگاه خیره به هم نیست بلکه نگاه خیره به یک سوی مشترک است
یک دوست خوب کسی است که دستان تو را بگیرد و قلبت را لمس کند (گابریل گارسیا مارکز)
اسمان را ببین ستاره هایش من را یاد چشمان غریبت می اندازد در ان شب... ناگها چقدر زود دیر می شود
و من امشب پرم از تو
پرم از تنهایی پرم از حرمت لحظه پرم از همه ثانیهء این شب خالی لحظه های رفته لحظه های جاری کاش می شد ماند از تو نوشت با تو خواند از تو گفت ودر ان اوج با تو ماندن را کشید روی یک بوم سپید با تو ماندن را کشید
من گمان میکردم دوستی همچون سروی سرسبز چارفصلش همه اراستگی ست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی است من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی ابی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها از اهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند (حمید مصدق)
در تنهایی شکفتم
در تاریکی نهفتم با سایه سخن گفتم با عشق به خواب رفتن از تو خبری افسوس از تو گذری افسوس با غربت دل ساختم تنها و رها ماندم حال خاکستری سردم پاییزی و بی برگم از تو خبری افسوس (...)
حرف های ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از اینکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ای… ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان
گنجشک به خدا گفت:لانهء کوچکی داشتم ارامگاه خستگیم و سرپناه بی کسی ام بود
طوفان تو ان را از من گرفت.کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟ خداگفت:ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند انگاه تو از کمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی |
درباره من![]()
به سراغ من اگر می ایی
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبهفته اوّل مهر 1387هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 پیوندها
ستارگان کره
|