من و تو
هیچ وقت فاصله ها حریف خاطره ها نمیشن
شبا تا صبح حرف زدنا یه عادته این انتظار کشیدنات یه عادته این نگرانیات همش یه عادته عادتت به بودن من کجا؟! عشق من نصبت به تو کجا؟! چرا اصلا" اینجوری شد؟ می دونی چیه؟! این دروغات که هی می گی دوست دارم واسم یه دلگرمی شده !! گرچه حرفای تو همش یه عادته . . . . . . اصلا" برو برو وقتی دوسم داشتی بر گرد پیشم وقتی که این دوست داشتنت عادت نبود برگرد پیشم !! دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندو ه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندان بان خودم بودم ان منه دیوانه ء عاصی در درونم های و هوی می کرد مشت بر دیوار ها می کوفت روزنی را جست و جو می کرد می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه بیهوده گریانی ؟ در میان گریه می نالید: دوستش دارم ، نمی دانی ؟! روزها رفتند و من دیگر خود نمی دان کدامینم ان منه سر سخته مغرورم یا منه مغلوبه دیرینم ؟! بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم می نشینم شاید او اید عاقبت روزی به دیدارم (فروغ فرخزاد) نمی دونم به جون تو شاید دوست داشته باشم بدون نیرنگ و دروغ شاید شبا به فکر تو چشمام و رو هم میذارم شاید الان چند ماهیه یه خواب راحت ندارم اینا همش شایدا بود حقیقت و نمی دونم ولی این و خوب می دونم می خوایی دوست نداشته باشم دیوونه!! ولی چیکار کنم دله ، حرف حساب نمی دونه !!! چشم هایم تازگی نگاهت را دیگر نمی بیند و لحظه ها ارام ارام به خواب ابدی می روند تا دیگر نه تو باشی نه من و چشمان دریایی ات با دریا هم مسیر خواهد شد ان روز من از فرط تنهایی به اسمان پناه می برم و کشتی به گل نشسته ی زندگی ام را باد با خود به اقیانوس پر تلاطم خواهد برد تا در ان کشتی به گل نشسته ی زندگی ام با چشمان دریایی ات هم مسیر شود چه خیالی ... پس تا روزی که سایه ها به دست فراموشی سپرده شوند تو را نیز به روزگار می سپارم شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم برای نبودنت نه ... نه ... بذار برای خودم گریه کنم برای اینکه اینقدر دوست داشتم برای اینکه حالا بعد رفتنت اینقدر تنهام برای اینکه توان گفتن دوست دارم و نداشتم برای خاطراتی که باهم داشتیم برای حرفهایی که بهم زدی و اخر برای اینکه شاید دیگه فرصت دیداری در پیش نباشه همه ی اوج غرورم سهم قلب بی نیازت حال من خوب با عشقت گرچه دورم از وصالت واسه من کافی رویات واسه من بسه خیالت ارزوم بودن کنارت حتی یک لحظه تو خواب چه بپرسی چه نپرسی چشم من پر از جوابه جا تو هیچکس نمی گیره توی این قلب حقیرم اگه باشم توی قلبت بدون از خوشی می میرم چه بری تنهام بذاری چه بمونی تو کنارم عاشقانه هات باهامن من به قصه هات دچارم (شاهین شاهین زاد) و خیالت دست در دست من تا دور ها مرا می برد و نگاهم به نگاهت که در اسمان خیالم نقش بسته گره می خورد چه رویای زیبایی بس که چشمانم انتظارت را کشید خسته شد بس که دستانم را رو به اسمان بالا بردم خشکید بس که زبانم تو را از خدا خواست دیگر روی صحبت کردن با خدا را ندارد کجای این دنیایی ؟ صدای لحظه هایی که می گذرند صدایی که وقتی به تو می رسید تپش قلبم را تند می کرد اما تو در این ثانیه چه بی اعتنا گم بودی اسمانی تر از این بود که در خاک بماند و نام تو ورد زبان کوچهء خاموشی امشب تکلیف پنجره بی چشم های باز تو روشن نیست (قیصر امین پور) زیر اسمانی ابری انتظار فردایی روشن و نورانی را می کشیم کاش بیایی از من کمک می خواست از من می خواست بسازمش سختی ها را اسان بگیرم تلخی ها را دور بریزم تا شاید او هم روزی پاسخ شود جواب سادهء من![]()
نیمه شب آوارهُ بی حس وحال در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خـیــال دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دوسالی می گذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار,او هم خسته بود
آمد هم آشیان شد با من او همنشین و همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خواب گاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش:
گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل,زیباست دل
گر ته خور قمار شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده
گفت:
گفت در عشقت وفا دارم بدان من تورا بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی محمور,حمارم بدان
با تو شادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش:
گفتمش عشقت به دل افسون شده دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز شق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی پاک بود
روزگار
روزگار اما وفا با نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوشه قصه او من شدم
مست و محمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم,کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من,
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت,فردا را نگر
آخرین یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده است
بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او,یاد تو ما را بس است
انتقام خودمو از دوتامون می گیرم
مثل نور یه شهاب کوچیک
رد می شم از تو چشات
باز دوباره می افتم از چشات
بی صدا می میرم
به خوابت نمیام کابوست نمیشم
تو شبای سیاه فانوست نمی شم
دیکه از دست توام کاری بر نمیاد
باید آروم بگیرم
مثل نور یه شهاب کوچیک
رد می شم از تو چشات
باز دوباره می افتم از چشات
بی صدا می میرم (کامران رسول زاده)
نیاد اون روزی که دیره واسه ی داشتن عشقم
ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم
دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم
ترس من اینه که روزی روی قولم پا بزارم
واسه بد بینی و حرفات تو رو تنها بزارم
ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توست
کاش بدونی دل تنهام گم شده تو این شب توست
ترسم اینه دیر بفهمی عشق پاک و تو نگاهم
دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم(شادمهر عقیلی)
![]()
![]()
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
ندانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد ....
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
| Design By : Night Skin |


