تبليغاتX
من و تو


من و تو

هیچ وقت فاصله ها حریف خاطره ها نمیشن

وقتیکه حالت بده . .

روحت بی پناهه . . .

می بینی هر کاری که کردی اشتباهه . . .


وقتیکه کم کم به کسی وابسته میشی . .

چون از شبای بی نوازش خسته میشی !


وقتی که آروم شدنت خیلی بعیده . . .

اینجا یکی هست که به حرفات گوش میده


برگرد به من!

مث ِ پرنده ای که درختشو پیدا کنه !

برگرد به من

مث ِ کسی که شبونه هوس ِ دریا کنه


وقتی به جز شب هیچ رنگی تو نگات نیست. . .

وقتی کسی اندازه ی تنهائیات نیست!!


وقتی که گم می شی و می ترسی دوباره . . .

می فهمی هیچکی مثل من دوست نداره . . .

وقتی دلت به صد در ِ بسته رسیده . . .

اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده !


برگرد به من . .

مث ِ پرنده ای که درختشو پیدا کنه ..

برگرد به من

مث ِ کسی که شبونه هوس دریا کنه . .
نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 1:27 PM توسط لیلی| |

ز من بگذر که افسانه بودم                      شراب سرخ  در پیمانه بودم

مرا در دست غم بگذار و بگذر                   که من با زندگی بیگانه بودم

تو  آن شمع شب تاریک من بودی              و من در گرد تو پروانه بودم

خداحافظ ، برای تو چه اسان بود                برای من طعم تلخ جدایی بود

خداحافظ غروب من ، طلوع من                   خداحافظ تو ای محبوب خوب من

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 8:23 PM توسط لیلی| |

اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني 
نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 3:59 PM توسط لیلی| |

نیمه شب آوارهُ بی حس وحال                در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خـیــال               دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دوسالی می گذشت           یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را                          خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را                         آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود          چون من از تکرار,او هم خسته بود
آمد هم آشیان شد با من او                    همنشین و همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او     ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خواب گاه خستگی              این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر           وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر                   دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد                     گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش:

گفتمش در عشق پا برجاست دل           گر گشایی چشم دل,زیباست دل
گر ته خور قمار شوی دریاست دل          بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده             در پی عشق تو سر گردان شده

گفت:

گفت در عشقت وفا دارم بدان                من تورا بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان            چون تویی محمور,حمارم بدان
با تو شادی میشود غم های من            با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش:

گفتمش عشقت به دل افسون شده      دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده          عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعی خموش             طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز شق او سودا نبود               بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود                     همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود                        در نجابت در نکوهی پاک بود

                                  روزگار

روزگار اما وفا با نداشت                          طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت         بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس               حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود                       در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود                   سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست                ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست                 این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست                    رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است          خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
                                 این گدا مشمول آن رحمت نشد
                                                             آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست          با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم             باده نوشه قصه او من شدم
مست و محمور و خراب از غم شدم        ذره ذره آب گشتم,کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را                        سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من,

عشق من از من گذشتی خوش گذر       بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر                 دیشب از کف رفت,فردا را نگر
آخرین یکبار از من بشنو پند                     بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود            عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود                   ماهی بیچاره اما مرده است
بعد از این هم آشیانت هر کس است      باش با او,یاد تو ما را بس است
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 6:25 PM توسط لیلی| |

ببخشید که این  شعر و بر داشتم

http://sabzzzzz.blogfa.com/

اینجا بخونیدش

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 1:45 PM توسط لیلی| |

همین امشب از غصه ها می میرم
انتقام خودمو از دوتامون می گیرم
مثل نور یه شهاب کوچیک
رد می شم از تو چشات
باز دوباره می افتم از چشات
بی صدا می میرم
به خوابت نمیام کابوست نمیشم
تو شبای سیاه فانوست نمی شم
دیکه از دست توام کاری بر نمیاد
باید آروم بگیرم
مثل نور یه شهاب کوچیک
رد می شم از تو چشات
باز دوباره می افتم از چشات
بی صدا می میرم (کامران رسول زاده)
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 9:16 PM توسط لیلی| |

روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندو ه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خودم بودم

ان منه دیوانه ء عاصی

در درونم های و هوی می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت

روزنی را جست و جو می کرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی ؟

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم ، نمی دانی ؟!

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دان کدامینم

ان منه سر سخته مغرورم

یا منه مغلوبه دیرینم ؟!

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او اید

عاقبت روزی به دیدارم (فروغ فرخزاد)

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 7:9 PM توسط لیلی| |

ترسم از دست تو بوده    برای خواستن عشقم
نیاد اون روزی که دیره    واسه ی داشتن عشقم
ترسم از اینه که روزی    من به یاد تو نباشم
دیگه دلسرد بشم از تو    برم و با تو نباشم
ترس من اینه که روزی    روی قولم پا بزارم
واسه بد بینی و حرفات     تو رو تنها بزارم
ترس من از خنده های    تلخ و بی روح لب توست
کاش بدونی دل تنهام    گم شده تو این شب توست
ترسم اینه دیر بفهمی    عشق پاک و تو نگاهم
دیگه آرزوم نباشه    بمونیم همیشه با هم(شادمهر عقیلی)

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 5:8 PM توسط لیلی| |

خاطاتم بوی کهنگی می دهند

چشم هایم تازگی نگاهت را دیگر نمی بیند

و لحظه ها ارام ارام به خواب ابدی می روند

تا دیگر نه تو باشی نه من

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 4:7 PM توسط لیلی| |

روزی سایه ها به دست فراموشی سپرده خواهند شد

و چشمان دریایی ات با دریا هم مسیر خواهد شد

ان روز من از فرط تنهایی به اسمان پناه می برم

و کشتی به گل نشسته ی زندگی ام را باد با خود به اقیانوس پر تلاطم خواهد برد

تا در ان کشتی به گل نشسته ی زندگی ام با چشمان دریایی ات هم مسیر شود

چه خیالی ...

پس تا روزی که سایه ها به دست فراموشی سپرده شوند تو را نیز به روزگار می سپارم

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 10:58 PM توسط لیلی| |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 ندانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد ....
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 11:3 PM توسط لیلی| |

بذار برات گریه کنم

برای نبودنت

نه ... نه ... بذار برای خودم گریه کنم

برای اینکه اینقدر دوست داشتم

برای اینکه حالا بعد رفتنت اینقدر تنهام

برای اینکه توان گفتن دوست دارم و نداشتم

برای خاطراتی که باهم داشتیم

برای حرفهایی که بهم زدی

و اخر برای اینکه  شاید دیگه فرصت دیداری در پیش  نباشه

نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 9:12 PM توسط لیلی| |

چه بسازی چه نسازی دل من کوک با سازت

همه ی اوج غرورم سهم قلب بی نیازت

حال من خوب با عشقت گرچه دورم از وصالت

واسه من کافی رویات واسه من بسه خیالت

ارزوم بودن کنارت حتی یک لحظه تو خواب

چه بپرسی  چه نپرسی چشم من پر از جوابه

جا تو هیچکس نمی گیره توی این قلب حقیرم

اگه باشم توی قلبت بدون از خوشی می میرم

چه بری تنهام بذاری چه بمونی تو کنارم

عاشقانه هات باهامن من به قصه هات دچارم (شاهین شاهین زاد)

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 0:55 AM توسط لیلی| |

و امشب تنها و تنها با یادت تا اوج پرواز می کنم

و خیالت دست در دست من تا دور ها مرا می برد

و نگاهم به نگاهت که در اسمان خیالم نقش بسته گره می خورد

چه رویای زیبایی

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 1:38 PM توسط لیلی| |

کجای این دنیایی ؟

بس که چشمانم انتظارت را کشید خسته شد

بس که دستانم را رو به اسمان بالا بردم خشکید

بس که زبانم تو را از خدا خواست دیگر روی صحبت کردن با خدا را ندارد

کجای این دنیایی  ؟

نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 9:41 PM توسط لیلی| |

کاش هیچوقت صدای تیک تیک ثانیه ها را نمی شمردم

صدای لحظه هایی که می گذرند

صدایی که وقتی به تو می رسید تپش قلبم را تند می کرد

اما تو در این ثانیه چه بی اعتنا گم بودی

نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 6:3 PM توسط لیلی| |

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند

اسمانی تر از این بود که در خاک بماند

نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 8:14 PM توسط لیلی|

ایینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد زبان کوچهء خاموشی

امشب

تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو روشن نیست (قیصر امین پور)

نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 9:59 PM توسط لیلی| |

شب.من.تنهایی

زیر اسمانی ابری

انتظار فردایی روشن و نورانی را می کشیم

کاش بیایی

نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 4:40 PM توسط لیلی| |

زندگی در نظرم مثل یک پرسش بود

از من کمک می خواست

از من می خواست بسازمش

سختی ها را اسان بگیرم

تلخی ها را دور بریزم

تا شاید او هم روزی

پاسخ شود

جواب سادهء من

نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 6:34 PM توسط لیلی| |


Design By : Night Skin